تبليغاتX
پیاده اما تنها باش

پیاده اما تنها باش


 

 

 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388

ای دل من ، باز دوباره گریه کردی,عزیزم بی فایده است

حیف تو که بازیچه شی ، هیشکی قدرت ندونست

گریه نکن دل داغونم ، نمی دونی ولی من می دونم

اون ، من و تو رو از یاد برده ولی من دارم واسش می خونم

من ساده لعنتی رو نگاه کن ، عمری به پای وعدش موندم

سوختم ، ساختم ، شکستم ، اما ازش نگذشتم

گریه نکن دل دیوونه ، نمی دونی ولی اون می دونه

بازیچه بودی واسه تنهاییش ، واسه همین که دل من خونه

من ساده لعنتی رو نگاه کن ، عمری به پای وعدش موندم

سوختم ، ساختم ، شکستم ، اما ازش نگذشتم

خدا کجایی که دلم مرد ، به جای خوشبختی بد آورد

به دست قلب سنگ نارفیقش شکست و کم آورد

حیف تو که بازیچه شی ، هیشکی قدرت ندونست

گریه نکن دل داغونم ، نمی دونی ولی من می دونم

اون ، من و تو رو از یاد برده ولی من دارم واسش می خونم

من ساده لعنتی رو نگاه کن ، عمری به پای وعدش موندم

سوختم ، ساختم ، شکستم ، اما ازش نگذشتم

گریه نکن دل دیوونه ، نمی دونی ولی اون می دونه

بازیچه بودی واسه تنهاییش ، واسه همین که دل من خونه

من ساده لعنتی رو نگاه کن ، عمری به پای وعدش موندم

سوختم ، ساختم ، شکستم ، اما ازش نگذشتم

 آپلود عکس

نوشته شده در  ساعت 3:26  توسط behnoosh  | 


دوشنبه بیست و سوم دی 1387

و دوباره گل كرد،عشق در سینه ما
راز دل باید گفت،درب ها باز بسوى همه خوبى ها
قصه اى تكرارى،و پر از دلهره نیمۀ شب
و دعا كن كه بماند با تو،آنكه را می خواهى
من نمى دانم چرا،نفسم باز تورا می خواهد،و تو را كم دارد
لب دریا اینجا،زیر گرماى جنوب
و هوایى لبریز،از سكوت و احساس،به تو مى اندیشم
شرجى و بوى رطوبت اینجا،كم ندارد هیچ از بارانى
كه به زیرش نیما،می سرود از همه آیات خدا
خطّه اى نورانیست،تكه اى گمشده از خاك بهشت
كه مرا عاشق كرد
راز دل باید گفت،
با صداى امواج این دریا،عشق آموخت مرا،
و جسارت بخشید
كه به روى تنۀ نخل دلم،حك كنم یك جمله:
دوستت دارم را

نوشته شده در  ساعت 13:10  توسط behnoosh  | 


دوشنبه بیست و سوم دی 1387

دستم به قلم نمیرود

هر روز تا هزار سال جلو میروم و هر بار بار هزار سال را به دوش می‌کشم

میدانی٬

بار دقایق سنگین است ٬ بار روزها و سال‌ها سنگین تر

و از همه سنگین تر ٬ لحظه‌ها

دستم سنگین شده

گوشه گیرم

چشمانم را میبندم و می‌نویسم

از خودم

از تو

از راز

از روزگار

از ابهام جاری نانوشته‌ی لحظه‌ها

چشمانم را که میبندم بردار زمان نیست میشود

قدم زدن در گذشته و آینده برایم چون حرکت دادن نگاه می‌شود روی گذر آب رود

یا مثل شنا کردن ٬ وقتی ضربان قلبت با آب یکسان میشود

چیزهایی میبینم که میترسم

که ناگفتنی‌ند

ظرفم بزرگ شده

انبوهم

نمیدانم تا کی ادامه خواهم داد

میدانی ٬

هیچ چیز خواستنی تر از مطلقِ سکوت نیست

و ترس

تنها معنی سکوت مطلق است

شاید چیزی مثل مرگ .

 

 

 

من هنوز گیج تصویر هایی هستم که گه گاه هجوم می آورند

 و خانه ای که صد ها اتاقش هنوز خالی ست.

اتاق هایم را رنگ می کنم و مزرعه را می چینم.

می دانم که هزار رنگ آفرینشی بیش از توان من است

ولی من در رویاهایم و در آرزوهایم بیش از توانم پرواز می کنم.

 و برایت باز خواهم نوشت.

نوشته شده در  ساعت 13:5  توسط behnoosh  | 


یکشنبه بیست و دوم دی 1387

روی مروارید اشکم قصه ی تو رو نوشتم
تا که آدما بدونن تویی تنها سرنوشتم
جاده ها امون ندادن هجرت تو رو ببینم
خارای وحشی راه تو ، با دلی خسته بچینم
تو برو دلم یه جادست توی امتداد مقصد
زمونه پلکام و بسته ، هجرت تو رو نبینم
شبا بی ستاره موندن تا تو برگردی دوباره
آسمون ابری و خسته ست ، بارون حسرت میباره
خاک جاده ها به من گفت ، یه روزی تو بر میگردی
روزی که تو بر میگردی، روز میلاد بهاره


گریه کن جداییا ما رو رها نمیکنن
ادما انگار برای ما دعا نمیکنن
گریه کن حالا حالا از هم باید جدا باشیم
بشینیم منتظر معجزه خدا باشیم
گریه کن منم دارم مثه تو گریه میکنم
به خدای اسمونامون گلایه میکنم
گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد
گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزها زیاد
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد
گریه کن واسه همه واسه خودت برای من
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن
گریه کن تا اینه شه باز اون چشای روشنت
واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت

نوشته شده در  ساعت 21:35  توسط behnoosh  | 


دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

paco d lucia.jpg

 

 

خـداحافظ ، خـداحافظ از ایـن جـا من سفـر کـردم

 

مـــرا دیگـــر نمی بـیـنـی کـه تـا رویـا سفـر کـردم

 

همین امشب دلم پـر زد به سوی فصـل تنهایی

 

بـه سـوی فصل خـاموشی که تـا آنـجا سفـر کـردم

 

مـرا تـا صبحـگـاه امـشـب بـه یـاد آور بـه یـاد آور   

 

کـه دیگـر صبح فردا من از دلـها سفـر کـردم

 

مــرا بــاور نـکــردی تــو بــرای لـحـظــه ای حتـی

 

کـه بـاور می کنـد من هم از این دنیا سفـر کـردم?!!!

 

 

تو یادت هست می گفتی برایم همسفر هستی ؟

 

اگـر تـو همـسـفـر بـودی چـرا تـنـهـا سفـر کـردم

 

برایم گریـه كن  امشب کـه شعـرم رو بـه پـایـان شـد!

 

مـن از دلـتـنـگـی د نـیـا بـه یـک فـردا سفـر کـردم

 

تـمــام هـسـتـی و دنـیــا هـمـه تـنـها بــرای تــو

 

خـداحافظ ، خـداحافظ از این جـا من سفـر کـردم!!

نوشته شده در  ساعت 23:31  توسط behnoosh  | 


دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

می دونی ؟

یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه


می دونی ؟
می خوام رگمو بزنم

...یه حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟

نه وای !!! تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی نمی بینی .....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم


نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید و


نمی بینی که دستم می سوزه


من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

من دارم دستمو نگاه میکنم

دست چپمو.....خون ازش میاد


می دو نی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی .....

تو بغلم کردی می بینی که سردم شده


محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم


تو دلت می گی آخی
............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی


سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن


ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

گریه نکن


من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی

تو خیلی گریه می کنی

دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟


من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم


می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره

من مر دم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟

دوستت دارم

نوشته شده در  ساعت 20:31  توسط behnoosh  | 


جمعه بیست و دوم آذر 1387

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

آفتاب...تبدیل شد به سایه، به باران
شور و شوق... تبدیل شد به لذت، به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سردادن سرودهای غم انگیز
خیلی زود.

با تا ابد شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت
و " مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به "جایی هم (در قلبت) برای من در نظر بگیر"
خیلی زود.

خیلی خوب... زودتر از آنچه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد

خیلی زود.

343notf.jpg
*شل سیلور استاین، ترجمه ی رضا برادران

نوشته شده در  ساعت 21:16  توسط behnoosh  | 


شنبه دوم آذر 1387

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگو ید!

انزمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی

روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

وتکان دادن سر را که عجیب

عاقبت مرد!افسوس

کــــــــــــــــــــــــــــــــــاش می دیدم

نوشته شده در  ساعت 0:38  توسط behnoosh  | 


چهارشنبه سوم مهر 1387

i miss you

نوشته شده در  ساعت 4:59  توسط behnoosh  | 


پنجشنبه هفتم شهریور 1387

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره . غصه خوردن واسه چي
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم
وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنند اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدااا چقدر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دل با خودت ندییيم

اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نوشته شده در  ساعت 17:55  توسط behnoosh  | 


درباره ي من
نوشته هاي سابق

شهریور 1388
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387

موضوع مطالب
لينک دوستان

نسیم دل
(طنز-جوک- اس ام اس و...)
تا بیکران پرواز کن(هستی)
تنهاترین ها (حسام و محمد)
خاکستر عشق(سام)
دختر مشکی(سلما)
عاشق درجه یک(حامد)
اعتراف عاشقانه(ريحانه)
تو را من چشم در راهم(نيلو)
امپراطور دل ها(فرزاد)
عاشق بي معشوق(راضيه)
اعتراف عاشقانه(ریحانه)

قالب از

bi-hadaf
بهنوش